گلستان-باب چهارم-حکایت سوم

جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر [1] چندان که در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی باری پدرش گفت ای پسر تو نیز آن چه دانی بگوی، گفت ترسم که بپرسند از آن چه ندانم و شرمساری برم.

نشنیدى که صوفی اى مى کوفت       زیر نعلین خویش میخى چند ؟
آستینش گرفت سرهنگی            که بیا نعل بر ستورم بند

 

 

بن نوشت :

1. نفرت کننده

/ 0 نظر / 9 بازدید